Halfway to The Stars...

آخرین نظرات
  • ۷ شهریور ۹۶، ۲۲:۱۰ - gandom baanoo
    :'(((((
پیوندهای روزانه
چهارشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۲۴ ب.ظ

وقتی همه دنیا به یه ورته

توی زندگی همه ماها هستن آدمایی که باعث شن بعضی وقتا شک کنیم ما درست زندگی کردیم یا اونا، بعضی وقتا آرزو میکنم کاش منم مثل الف میتونستم با ازدواج خوشحال باشم، کاش میتونستم بدون کتاب خوندن زنده بمونم، بدون فکر کردن حتا... الف زندگی آروم و خوشحالی داره، لابلای گروه های تلگرامی، بین زن های تازه ازدواج کرده ای از جنس خودش، مهمونی های هرهفته شون، خرید کردناش، غذا درست کردناش و این که سعی میکنه همیشه خوش تیپ و خوشگل به نظر برسه, پیج های تلگرام رو زیر و رو میکنه تا لباس عید پیدا کنه، موهاشو رنگ میکنه، ناخن میکاره، هر ماه یه شکل جدید روش نقاشی میکنه، مهمونی میگیره، غذاهای خوشمزه درست میکنه و همیشه مهموناش راضی و سیر و خوشحال و حندون از خونشون میرن بیرون... الف شوهرشو که دوست پسرش بوده قبلن خیلی دوست داره، سر کار نمیره، حوصله کار نداره به قول خودش، ساعت ۱۲ از خواب پا میشه، آشپزی میکنه، باشگاه میره، بیرون میره، عصر شوهرش میاد خونه، میره جلو در استقبالش، بغلش میکنه، با هم سریال میبینن و فردا دوباره همه چی از اول شروع میشه

وقتی دیدم شوهرش دست میندازه دور گردنش و با هم بلند بلند میخندن یه حس شاید از جنس حسادت حس کردم، نه به خاطر اینکه من چیزایی که اون داره رو ندارم، به خاطر اینکه شاید من خیلی داستانو پیچیده کردم، خوشبختیمو تابع هزار و صد و بیست و یک عامل کردم که حالا که یکی دوتاشون سرجاش نیست حس نرسیدن دارم، حس میکنم خدا نخواسته، من تلاشمو کردم و اون نمیخواد، من از دستم کار دیگه ای برنمیومد اما خدا نمیخواد که بشه

یا حتا پ! تمام اون سال هایی رو که من داشتم درس میخوندم و مثل خر کوله و لپ تاپ از کتابخونه مرکزی تا کتابخونه دانشگده فیزیک حمالی میکردم، اون داشت تو مهمونی ها و دورهمی با بچه های فلان گروه میرقصید و مست میکردن و عربده میکشن، فرق من و اون چیه؟ اون هزار تا آدم بی خاصیت دورشه و آخر هر هفته ش پره با مهمونی و دورهمی، من جمعه ها ریجکتای دانشگاهامو میگیرم و عر میزنم که خاک بر سر بی لیاقتتون کنن، که لیاقتتون همون چینی های خنگ و احمقه، خاک بر سر این مملکت، خاک بر سر اون دانشکده لعنتی... اون خوشحال تر از منه، درس یه ورش بود، اگه هر هفته نبود، هر دو هفته یه بار مسافرت و گردش و تفریح بود و راضیه از تصمیماش... (به این تراژدی ای نیست، متن میطلبید من آدم بدبخته باشم، اون خوشبخته :)) منم کلی گشتم و تفریح کردم و کافه گردی کردم، اما نسبی در نظر گرفتم)

در نهایت گور بابای همه این فرق ها و فکرها، یه کم مرخصی میخوام بدم به خودم

+حال خوبمو مدیون ته چین مسلم هستم، #مرسی‌#که #هست :دی

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۲۵
نی لو

نظرات  (۱۷)

حس میکنم منم خوشبختیو خیلی پیچیده کردم واسه خودم،،،میدونی شاید اگه تو داخل موقعیت الف یا پ بودی بازم حس خوشبختی نداشتی هرکسی تعریف خاص خودشو داره از خوشبختی، امیدوارم داخل سال جدید خوشبختی بشینه توخونت و از جاش تکون نخوره جانکم((-: (**
پاسخ:
آره دقیقن، من اونجوری آدم خوشبختی نمیشم، حسادتم هم به خاطر همین بود!
ایشالله ایشالله، بهش بگو بیاد دیگه!! خسته م کرده، هی میاد میشینه بعد در میره، هی خونه به خونه، کوچه به ک،چه باید دنبالش بگردم!! 
برای توام همین طور پری، همیشه دعا کردم برات، بازم میکنم :***

به نظر من تک بعدی بودن اصلا خوب نیست.مثلا زندگی الف بعد از یه مدتی دیگه خیلی تکراری و روتین میشه
همه چیزو درکنار همدیگه باید داشت.درس تفریح خوشگذرونی ورزش مسافرت.............!!!! 

پاسخ:
اوهوم، من تک بعدی زندگی نکردم، اونا هم تک بعدی زندگی نمیکنن خب خیلی! ورزش، مسافرت، خوش گذرونی همه اینا جزو زندگیشون هست
قضیه اینه خوشبخت شدن برای من خیلی سخت تره تا اونا، چون چیزایی که منو خوشحال میکنه خیلی سخت تر به دست میان! :|
نمیدونم این مشکل منه که سخت خوشبخت میشم یا نه

به نظرم زندگی همین قدر پیچیدس واقعا
میشه با چیزای کوچیک خوشحال شد 
اما این چیزای بزرگه که به زندگی آدم جهت می‌ده
به نظرم ک جفتشون با همه ک خوش‌بختی و شاید رستگاری بیاره
بابا ما میایم رو این زمین کوفتی که یه کاری کنیم
اگه قرار باشه همش مهمونی و بزن و برقص و مستی باشه که فرقمون با علف هرز چیه :/
تازه اون اکسیژنم تولید می‌کنه :|
پاسخ:
وان هاندرد پرسنت موافقم!
اما در نهایت حال توئه که مهمه! قرار باشه انیشتین باشی اما از زندگیت هییییچ رضایت و خوشحالی ای نداشته باشی به نظر من به درد نمیخوره
من اون حس راضی بودنو نسبت به گذشته م دارم، واقعن چیزی نیست که حسرتشو بخورم که کاش انجام میدادم یا انجام نمیدادم
اما نسبت به نتیجه به هییییچ عنوان راضی نیستم! به هیچ عنوان

۲۵ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۱۷ 🍁 غزاله زند
هیچوقت نباید ظاهر زندگی مردم رو با باطن زندگیمون مقایسه کنیم :) 
ولی منم گاهی اینجوری میشم و خیلی ناراحت‌کنندست :( 
پاسخ:
ظاهر زندگی اونا و باطن زندگی ما...
چه نکته ظریفی :دی
آره راست میگی، نمیشه قضاوت کرد اصن

زندگی آدمایی مث پ و الف اصن حسودی نداره. شاید یه لحظه آدم دلش بخواد اون طوری باشه ولی من از روشی که برای زندگیم انتخاب کردم راضی هستم، من فقط یه مشکل دارم و اونم بی پولی هست، بقیه چیزای زندگیم از خیی ها بهتره. تنهایی هم اگه ازش درست استفاده کنی خیلی بهتر از بودن با یه آدم بی احساس هست. 
گاهی بعضی شب ها بغض میکنم و گریه میکنم ولی بعدش آروم میشم و صبح روز بعد خوشحال و شاد یه روز جدید رو آغاز میکنم. به درک که اون منو دوس نداشت، خیلیا هستند که منو دوس دارن. حالا این منم که انتخاب میکنم. ... 
پاسخ:
آره این حس منم لحظه ای بود...
آفرین دقیقن تو باید انتخاب کنی!
گور بابای همه شکست های عشقی و نرسیدن ها!
دو روز قراره زندگی کنیم، خودمونو اذیت نکنیم واسه این چیزا
رسیدیم که چه بهتر نشد نشد!
دنیا که تموم نشده
جالبه ... اون دو تا ادم معمولی ای که ذکر کردی مثل خاله ی منن :/
ولی خودت مث مامان منی ... اونم گذری این حسادت میاد سراغش ... ولی من میخوام روزیو ببینم که به خواسته اش رسیده ... بهرحال غمناکه .. بعضی ادما نه میتونن به اون موفقیت طلایی ای برسن که براش رویا پردازی کرده بودن و نه به زندگی راحت طلب میتونن بسنده کنن .. بعضی ادما فقط با حمل کردن لبتاب و از کتابخونه به دانشکده رفتنه که زنده هستن ! 

ادم گاهی باید خودشو دوست داشته باشه . بدون نگاه به زندگی بقیه . ببینه از چی لذت میبره از چی لذت نمیبره .. نباید دنبال مد رفت . باید دنبال اونی رفت که ادم واقعا میخواد . و فکر کنم اگر واقعا اونیو میخواستی که الف و پ میخواستن ، تو هم مثل اونا میشدی . ولی نشدی .. پس برو دنبال چیزی که واقعا میخوای ^_^
پاسخ:
میرممممم حتمن
چه جالب، حتا آدم هایی که شبیه هم بزرگ شدن انقدر فرق دارن :دی
بعضی آدما با جر خوردن در راستای هدفشون زنده میمونن، با یه نوع خودآزاری!
in pursuit of happiness ام فعلن، تکلیفم معلوم شه با زندگی برنامه میریزم ببینم چیکار باید بکنم!
هنوز منتظرم...
آفرین، با جواب کامنت خیلی موافقم :)  همین چند سال باقی مونده از جوانی مون رو نباید با این غم و غصه های الکی از دست بدیم. 
اما در مورد تقدیر و حکمت و این چیزا هم بگم که خودت میدونی من به این چیزا اعتقاد ندارم، ولی اتفاقاتی در گذشته زندگیم بوده که الان بعد از هفت هشت سال دیگه برام تلخ و بد نیستند، حتی گاهی میگم که چه خوب شد که اون طوری نشد. 
یعنی گاهی یه اتفاق مث همون ریجکت شدن توی اون لحظه به نظر آدم خیلی بد و تلخ میاد ولی سالها بعد که مسیر زندگیت جور دیگه ای شده، دیگه اون حس رو به اون اتفاقی که مسیر زندگیت رو عوض کرد نخواهی داشت. 
میدونی هم دیدگاه و فکر آدم عوض میشه و هم شرایط زندگیش. بعدشم از کجا معلوم که چند سال دیگه توی یه دانشگاه بهتر اپلای نگیری؟ مگه عجله داری؟ ... و اینکه توی ایران موندن هم اونقدرام چیز بد و وحشتناکی نیست، میشه توی همینجا هم خوب و خوش زندگی کرد. فقط باید مسیری رو انتخاب کنی که سازگار با روحیاتت باشه. 
من قرار بود استاد دانشگاه و ریاضیدان  بشم، یعنی هدفم این بود، ولی به هر دلیل نشد، زندگیم جور دیگه ای پیش رفت، ولی حالا از اینکه نقاشی میکنم و آواز تمرین میکنم، خوشحال هستم. چون همیشه اون روحیه هنری رو داشتم، فقط براش وقت نمیگذاشتم و تلاش نمیکردم و کلاس نرفته بودم. 
پاسخ:
این تغییری که میگی خوبه اما به نظر من آدم خودشو خر میکنه که با شرایط کنار بیاد،
هدف اول من یک چیز بوده و هست و الان من خودمو به در و دیوار میزنم واسه ش، اگه نشه و مسیر زندگیم جوری تغییر کنه کنه که برم سراغ یه چیز دیگه به نظرم انعطاف برای بقا بوده 
عجله که دارم، اسمش زمانه، اسمش اینه یه سال از عمرم هدر نره
خلاصه گور باباشون، لیاقت ندارن، سال دیگه اگه موندنی شدم واسه کانادا میفرستم
زعفرون بزن همه غم های دنیا ببرد..
به هر حال شما اونها نیستید و تو جایگاهای اونا هم خوشحال نمیشید.. جای دیگه ای برای شما هست یا پیدا میکنید یا نمیکنید!
پاسخ:
این ترس پیدا نکردنش از بچگی باهام بوده :|
تاحالا بهش هزار بار فکر کردم و چندبارم نوشتم ...از این احساست ضد و نقیضی که دچار میشیم و میگیم کاش...
ولش کن:) بالاخره یه طور میشه:)) (ببین چقد خستم!) :))
پاسخ:
خیلی خسته ای
میفهمم کاملن! :))))))
من خودم خسته تر از توام :))))
دقیقن همین خستگیه س که میگی ولش کن یه جوری میشه دیگه
گور باباششششششش
می دونی اولین باری که چنین حسی داشتم کی بود؟ رفته بودم دیدن دوستان پیش دانشگاهی ام، بگذار یه کمی از سوابقم برات بگم :) من کلا دانش آموز فعال و کوشایی بودم :دی در تمام دوران تحصیل

ولی داستان پیش دانشگاهی ام فرق می کرد، فرق می کرد چون من واقعا باهاشون فرق داشتم :دی فرض کن معدل من بود 19.96، معدل شاگرد دوم بود 18 تمام :-|
توی دبیرستان نزدیک به دو نمره اختلاف در معدل معلوم است که یعنی چی :-|
بعد من برق خواجه نصیر قبول شدم، با رتبه 750 و کلی در مدرسه پایکوبی کردیم، چون فقط من قبول شده بودم :-| و بقیه همه شدند پشت کنکوری، خب بعدش چی شد؟

سال های بعد؟ هیچی همه شون در عرض یک یا دو سال بعد از من قبول شدند، نه رشته هایی به خوبی مهندسی برق، نه دانشگاه های دولتی، دانشگاه های خیلی خیلی ساده تر در شهرهای دور افتاده

همه شون همون رو رفتند، هنوز لیسانسشون تموم نشده بود ازدواج کردند و بعد لیسانس هیچ کدوم فوق لیسانس نگرفتند، چون بچه دار شدند، هیچ وقت نرفتند سر کار، هی به مو و ناخن و پوستشان رسیدند :-)))) یا نهایت رفتند سراغ گل سازی و آرایشگری و طراحی ناخن

آره داشتم می گفتم برایت رفتیم دورهمی با همین ها، بعد من دیدم با معدل 19.96 با فوق لیسانس مهندسی مخابرات دانشگاه تهران، فقط من هستم که عین کارمندها هر روز صبح ساعت 6:20 از خونه میزنم بیرون، من هستم که 28 سالگی ازدواج کردم، در شرایطی که صابر را دق دادم تا بله گفتم، چون اعتقاد داشتم ازدواج کار مزخرفیه و به درد من نمی خوره و تازه و از همه مهمتر فقط من بودم که حالم خوب نبود :-| همه حالشون خوب بود، یک یا دو تا بچه ناز داشتند، یک زندگی آروم و هیچ هم بدشان نمی آمد که از شوهرشان خرجی بگیرند، فکر نمی کردند بدون درآمد می میرند و باید از 6 صبح تا 6 شب سر کار باشند :-|

می دونی چیه؟ یک پستی یک روزی نوشتم به اسم "زنانگی از دست رفته" این که همه سال ها جنگیدم، جنگیدم و جنگیدم

حتی وقتی توی دوره ارشد، بچه ها خیلی راحت از پدرشان کمک قبول می کردند، من اعتقاد داشتم که خودم باید بروم سر کار، باید دستم توی جیب خودم باشه، باید فلان، باید بهمان...

حالا اما در 33 سالگی می خواهم یک چیزی بهت بگم، همه خوشبختی زندگی ما زن ها در جنگیدن نیست :) همه اش این نیست که یک سری قله بگذاریم و هی بدویم که بهش برسیم و بعد که رسیدیم یک ربع حالمان خوب باشه و برای استمرار حال خوب یک قله دیگه تعریف کنیم

همه مهاجرت و پذیرش و شرایط سختش باعث نمیشه حالت بهتر بشه :-( حال خوب یک جایی درونت هست، خوشبختی یک جایی هست همینجا، قبل از این که بروی سعی کن حالت خوب باشه :*

راستی جواب پذیرشت میاد به زودی، همه چی خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنی پیش میره و یک روز میاد که توی یکی از بهترین دانشگاه ها داری درس می خونی و نزدیک عید که میشه یاد امروز می افتی :)

دلم می خواد وقتی یاد امروز افتادی، پیش خودت بگی اون روز هم همون قدر حالم خوب بود، همون قدر خوشحال بودم و احساس خوشبختی می کردم که الان :) خدا را شکر برای این که این همه خوشبخت و راضی هستم :)

برایت دعا می کنم عزیز دلم :)
پاسخ:
باز هم باید جمع و جور کنم فکرامو بعد بنویسم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلی نوشتم پاک شددد اهههههههه

اول از همه بگم اون پستتو همون موقع که گذاشتی صد بار خوندم و کلی تطبیق دادمش با زندگی خودم!

میدونی؟ در مورد دوستات که مثال زدی، حس میکنم شاید واقعن زندگی همین قدر ساده س، من خیلی پیچیده ش کردم با همین قله تعریف کردنی که میگی! من عادت کردم همیشه به زندگیم اینجوری مفهوم بدم که دنبال ساختن و درست کردن یه چیزی باشم

حتا الان که برای اولین بار بی دغدغه ترین دوره زندگیمه، باز هدف توش تعریف کردم، منظورم اینه درسم که تموم شده و هیچ تصمیمی نمیتونم بگیرم چون باید منتظر باشم تکلیفم معلوم شه، پس کلی فان و بیرون رفتن و تفریح و اینا هست، اما ازون طرف یه قله گذاشتم به اسم درست کردن کیف گل گلی! خیاطی! کتاب خوندن و سریال و این ها هم که جزو لاینفک زندگیمه! منظورم اینه من همیشه هدف بوده تو زندگیم و من آدمی بودم که همیشه داشته دنبال یه چیزی سگ دو میزده! همیشه هم رسیدم این اولین باره که حس میکنم ممکنه نرسم! برای چیزی که مهم ترین هدف زندگیم بوده و بیشترین تلاشو براش کردم واسه همین متزلزلم یه کم! نمیدونم دارم چیکار میکنم! میگم شاید من اشتباه کردم با این همه قله هام! 
شاید خوشبختی رو سخت کردم! من آدم خوشحالیم تو زندگیم، از زندگیم، از کارایی که کردم و از کارایی که نکردم راضیم، اما میگم شاید خیلی سخت گرفتم به خودم، شاید راه درست رو دوستای من و تو رفتن، شاید مفهوم زندگی این هدف های لعنتی نیست، قطعن خوردن و خوابیدن هم نیست، این چندوقته با آدمای عجیبی آشنا شدم، آدمایی که بهشت و جهنم رو دیدن، مرگ خودشونو دیدن، یه جورایی زندگیشون وقف خدا بوده، مذهبی های درست حسابی، یه جورایی دارم با خودم کلنجار میرم راهمو پیدا کنم...

مثلن pause بدم یه دوره، بگردم دنبال خدا، یا انقدر اپلای کنم تا جونم در بیاد :)) میدونی؟ نمیدونم باید خودمو کجا پیدا کنم، نمیخوام ۴۰ سالم بشه و حسرت بخورم که کل زندگیم رفت پای یه سری مدرک مزخرف و قاب شده به دیوار در حالی که میتونستم خودمو بهتر کشف کنم و بشناسم و درنتیجه خدا رو...
خیلی منحرف شدم از موضوع :)) ببخشید
یک چیز دیگه، نمی دونم برای چند تا دانشگاه اپلای کردی که الان یه چندتایی برایت ریجکت کردند، و این رو خوبه که بدونی که دوستانت (یا اونایی که در این برهه زمانی اسمشون رو میذاری دوست) همیشه باهات صادق نیستند :-|

مثلا طرف وقتی میاد و با شادی میگه پذیرش گرفته، این نیست که برای 5 تا دانشگاه اپلای کرده باشه، من دوستی داشتم بسیار عزیز که برای نزدیک به 1250 دانشگاه اپلای کرده بود :-))))))))))

خواستم بگم امیدت را از دست نده، یک کتابی هست به اسم "خوش بینی آموخته شده" نوشته مارتین سلیگمان، اگه دوست داشتی اون را بخون

ولی یادت باشه که ناامید نشو، کم نیار و ادامه بده :)

صابر الان یک شرکت خارجی کار می کنه، یک شرکت آلمانی بسیار معروف در سطح دنیا، می دونی برای این که این کار را پیدا کنه چی کار کرد؟

6 ماه از کار قبلی اش اومد بیرون، نشست خونه، از پس اندازمون خوردیم (چون من هم زده بودم توی یک فیلد جدید کاری) و فقط اپلای کرد، 6 ماه تمام از صبح تا شب! اوایل هر روز نزدیک به 100 تا اپلیکیشن فرم می فرستاد به جاهایی که عمراً به ما ایرانی ها جواب بدهند

ولی اون می فرستاد و هیچ وقت ناامید نشد :)

این که ناامید نشوی از همه مهمتره :)
پاسخ:
دارم فکر میکنم!
بذار یه کم فکرامو جمع و جور کنم درست حسابی بنویسم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلی ممنون واسه این کتاب که معرف کردی! حتمن میخونمش!

میدونی آخه مشکل فقط اپلای کردن نیست، هر دانشگاهی که اپلای میکنم باید نزدیک ۱۰۰ دلار application fee بدم و ۴۷ دلار هم میشه ریپورت های نمره های toefl و gre م و واقعن دوست ندارم دیگه از بابام پول بگیرم و الان یه معضل جدید پیش میاد که باید کار کنم! کار مرتبط با رشته که اصلن فکرشو نکن، نیست هیچی! ارشد و دکتراهامون بیکارن چه برسه به من! پس باید دنبال شغل آشغال باشم که اصن کسر شان و اینا نیست برام‌ (حس بد دارم قطعن اما خب کار، کاره!) ولی چون هنوز احتمال داره پذیرش بگیرم سمتش نمیرم... 

تو اون کامنت قبلیم گفتم، مشکلم خیلی سر این نیست که ناامید شده باشم، شدم ولی مشکل اصلیم اینه نمیدونم دقیقن باید از زندگیم چی بخوام، چی رو بذارم چی رو وسیله... این خیلی رو اعصابمه

دوستام هم واقعنننن بهشون اعتماد دارم مطمئنم دروغ نمیگن واسه همین ناراحتم اصن! یکیشون ۱۰۰٪‌میره و این حس که مثلن دوستات برن و تو بمونی و حوضت خیلی بده دیگه! آدمایی که من حداقل نصف هفتهم رو باهاشون میگذرونم...

دم صابرتون گرم! خیلی با پشت کار بوده و دم تو هم گرم که انقدررر support کردی :) این که مطمئن باشی میخوای چیکار کنی و خودتو وقفش کنی خیلی فوق العاده س... کاش مطمئن تر بودم...
نه گلم!
شما درست فکر میکنی
باس گایید این زندگی لعنتی رو
هرچی با برنامه تر و مدون تر پیش میری، بیشتر زندگی میرینه بهت.

این واقعیته. دوستت خوشبخت تر از توعه.
اگه این زندگی رو میخواست و بهش رسید
چون هرچی کوتاه مدت تر فکر کنی، خوشبخت تری
پاسخ:
ببین اصن من متن کامنتتو کار ندارم :))))
من عاشقتم با این مدل حرف زدنت، خب؟ :دی
من مدل حرف زدنم همین جوریه، از دبیرستان تا دانشگاهم دوستامو مثل خودم کردم
تو این دنیای وبلاگ نویسی سعی کردم فرهیخته تر حرف بزنم چون بالاخره با متن جامعه و روزمره فرق داره
تو آلردی مدل حرف زدنت ایده آل منه :دی
واقعن خوشحالم پیدات کردم :دی

بنظرم این درسنه که خدا نمیخواد
خدا نمیخواد ما به اونجایی که فک میکنیم درسته، برسیم
چرا شو نمیدونم، اما به وضوح میبینم.
دارم میبینم تو گه غلطیدنمو دوس داره
گریه ها و ضجه ها مو دوس داره
و ایضا تو.
پاسخ:
میدونی؟
دوست داشتم میشست جلو بام حرف میزد میگفت چی میخواد ازم، امتحانه؟ تقاصه؟ دلش میخواد؟ دوس داره؟ چیه واقعن؟
اونوقت حاضر بودم تا آخر عمر به فاک برم ولی بدونم که برای چی داره این اتفاقا میفته
به قول این پیام تبلیغاتی تلویزیون هیچ وقت باطن زندگی خودت رو با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکن!

بماند که یه چی بگم. اگر واقعا این خواسته ی تو بوده که این طوری درس بخونی و نه از روی اینکه عرف و جامعه و دیگران ازت خواستن مطمئن باش هیچ وقت پشیمون نخواهی بود.
بیشتر غور کن توی وجود خودت. واقعا اگه این عشق و علاقه ی ذاتیت نیست یه جایی کم می آری...
پاسخ:
من درسو دوست داشتم، عاشقش نبودم
بخشی از زندگیمه، نه همه ش!
حاضر نیستم کل زندگیمو وقف درس کنم!
درسو میخوام واسه لذتش و هم چنین حس خوبی که فهمیدن بهت میده، این که ممکنه کاری بتونی بکنی که یه تغییر خیلی کوچیک یه گوشه دنیا ایجاد کنی، رفاهی که ممکنه بیاره از نظر مالی و ...
آدم توانش بی نهایت نیست قطعن، همه مون ممکنه کم بیاریم یه جا!
هرکه بامش بیش، برفش بیشتر ...
وقتی بیشتر میفهمی باید بیشتر عذاب ببینی ...
وقتی بیشتر فکر میکنی خب طبیعیه که بیشتر زجر میکشی ...

خیلی میخواستم کامل بنویسم واست، اما مطمئنم دوباره گویی میشه، چون هم خودت میدونی و هم بقیه تو کامنتها بهت گفته بودن.
یه زمانی دنبال اپلای بودم، اما هیچ وقت نفرستادم واسه جایی. به دو دلیل، اوایل به دلیل فراخی برخی از اعضای بدن اما بعد به دلایل فلسفی تر، و الان به همون دلیل اول نمیشه دلایل فلسفی رو برات ذکر کنم! اما امیدوارم برای این تلاشها و اپلای کردنات فکر کرده باشی و با دلیل اینکارو بکنی ;) اگه اینجوریه امیدواررررم هرچه زودتر پذیرش بگیری 
شاد باش همیشه، حتی وقتی ریجکت میشی، اینجوری بیشتر بهت خوش میگذره ;)
پاسخ:
:))))))))
شاد باشم با ریجکتام؟؟ :دی

من بیشتر ازین ناراحت میشم شرمنده خانواده م میشم، این همه سال ها خیلی باهاشون نبودم چون درگیر دانشگاه و پروژه و هزار تا کوفت و زهرمار بودم و این همه خرج اپلای کردم آخرش هیچی؟ این بیشترین چیز ناراحت کننده س برام حقیقتن!

دلایلتو دوست دارم بدونم اگه احیانن مشکل اولو تونستی کنار بذاری تعریف کن برام! :)
😁😁
منم همچنین!
اصن یه مدت با خدا دعوام شده بود چرا یه هم صحبت هم شان ندارم!
یه همسن که بتونم راحت باهاش حرف بزنم!
همه دوروبریام فرهیخته ن. نه که منم فرهیخته باشم باهاشون ولی خب ادم اذیت میشه مدلش با بقیه فرق داشته باشه,هرچند اونقد باشعور باشن که سرکوبت نکنن!
رابطه خوب یه رابطه دوطرفه س!
الان خدا رو شاکرم همزبون دارم!!🙏
پاسخ:
نه دیگه فایده نداره!
نمیای ببینمت که!
همه ش نااااز میکنی :)))
گوووووور باباشششششششش=))
پاسخ:
:))))))))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی