Halfway to The Stars...

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۲۲ مطلب با موضوع «چسناله» ثبت شده است

يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۰۵ ب.ظ

captured in past

گیر کرده ام بین گذشته و حال... اسم این حالت زمانی رو چی میشه گذاشت؟ آدمی که حال راضیش نمیکنه و میره تو گذشته، بعد دوباره برمیگرده به حال و اون وضعیت اسفناک رو میبینه، تلاش میکنه برای درست کردنش... اما گیر کرده تو یه هزارتو، نمیدونه کدوم سمت بره...

این منم.

نمیدونم چجوری درست کنم این وضعیتو... من سعی کردم تمام غرورمو بذارم کنار و سعی کنم با دوست داشتن و نرمی همه چی رو حل کنم، نشد ولی، نخواستم بحث لج و لجبازی پیش بیاد اما اومد و حالا گیر کردم، خوب بودن زباد گاهی اوقات این حسو به طرف میده که در دسترسی و سهل الوصول! و این اصلن اون نتیجه ای نیست که کسی که کلی با خودش جنگیده تا غرورشو بذاره کنار بخواد بگیره! به گذشته فکر میکنم، به اون هایی که خیلی تلاش کردن برای داشتن من و این دقیقن برعکس کسیه که... نمیدونم مشکل مجاست اما شوق و شور رو توش نمیبینم و من آدمی نیستم که بتونم با همچین کسی زندگی کنم... زندگی خیلی سخت شده، خیلی، خیلی... سعی کردم جنس مردو بیشتر بشناسم، نصف گوشی من الان ویس های دکتر فرهنگه، نصف کانال های تلگرامم کانال هاییه که در مورد روابط زناشویی مطلب میذارن... و از طرف مقابل هم انتظار دارم یه قدم برداره وقتی خودش میگه من بی تجربه م... من احساس میکنم تو این رابطه دارم تیک فور گرنتد میشم و این حقم نیست...

هرچقدر سعی میکنم تقصیرو به خودم برگردونم و بگم تو شاید کم داری میذاری چیزی به ذهنم نمیرسه، هرجا کم میارم یا کم میذاره دلم هوای قدیمو میکنه، اون روزا، اون آدم... 

به پ گفته بود بهم بگه ملت عشقو بخونم و پ هم گفته بود خونده اتفاقن به منم خیلی توصیه ش کرده! ناراحت شده بود گذاشته بود رفته بود...

تو اینستا یه تیکه از فرندزو گذاشته بود، اونجا که ریچل مست کرده بود و به راس زنگ میزنه میگه آیم اور یو، آیم سوووو اور یو و راس خشکش میزنه و میگه ون ور یو آندر می؟؟ :)))) زیرش نوشته بود تگ یور لابستر! خشکم زد، فک کردم به اینکه لابسترم کیه و دوباره سفر به گذشنه و برگشت به حال، سفر به گذشته و برگشت به حال...


۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۲۰:۰۵
نی لو
دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۴ ب.ظ

گفت‌وگوهاست در این راه که جان بگدازد

میگفت روزایی بوده که از خدا میخواستم بمیرم

این قلبم آتیش میگیره...

این قلبم آتیش میگیره...

این قلبم آتیش میگیره...


+کیفم پیدا شد، آقا دزده از خیرش گذشته مثل اینکه...
۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۳:۵۴
نی لو
يكشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۵۸ ب.ظ

چو تخته پاره بر موج...

باید بنویسم از این روزها، این روزها فقط یادآور حالت تهوع هستند، یعنی از من بپرسند تیر ۹۶ را توصیف کن میگویم استفراغ، مثل لیلا حاتمی در رگ خواب، همان قدر تهوع آور... فقط من گربه ی پشمالویی ندارم که بغلش کنم و با آن حرف بزنم و عقده داشته ها و نداشته هایم را سر آن خالی کنم، حسرت گربه را بخورم که خوش به حالت که به هیچ کس نیاز نداری... چند روز دیگه یک سال دیگر به سال های عمرم اضافه می شود و دقیقن توی همین روز می توانم به صد برسم یا... یا صفر، حتا نوشتنش هم ترس آور است، بچه تر که بودم وقتی کسی میگفت بیست و سه ساله است من فکر میکردم مگر می شود آدم بیست و سه ساله شود؟؟؟ اصلن من یک روز بیست و سه ساله می شوم؟؟؟ من بیست و سه ساله می شود، چند روز دیگر، اما... کاش توی بیست و یک سالگی متوقف می شدم.... اگر باز هم نشد چه؟ عادت کردم به نشدن... نمیدانم این بار نشدن باعث می شود چه حسی داشته باشم، فکر میکردم دیگر قلبم از هیجان به تپش نمی افتد، اما افتاد، افتاد لعنتی!!! افتاد!!! کاش آرام می ماند، مگر نه اینکه با ورزش‌ آستانه تحملت بالاتر میرود و درد را حس نمیکنی، پس این قلب لعنتی من چرا بعد از این همه درد هنوز با همان دردهای قدیمی میتپد، چرا آرام نمیگیرد، چرا خفه نمیشود؟؟؟ وقتی فکر میکنم به آن لحظه قلبم میکوبد به سینه و احساس میکنم کل محتویات معده ام میخواهند بیرون بجهند... این روزها دویدن و دویدن و دل تنگی و شب بیداری و شیرجه زدن در فرندز است، این روزها بوی عرق میدهد، بوی استفراغ، بوی خواستن، بوی ترسیدن از خواستن و نرسیدن، بوی رفتن دوست داشتنی ترین ها، بوی آمدن آدم های جدید، بوی مرگ می دهد، این روزها بوی مرگ می دهد

شت شت... داره پی ام میده، من نمیخوام چیزی رو شروع کنم دیگه، من از تهعد حالم به هم میخوره، از عاشق شدن، از دوست داشتن، هیچ کس رو نمیخوام، هیچ کس، توروخدا پی ام نده، من نمیتونم بهت برینم، من هیچوقت یه هیچ کس نریدم، این نقطه ضعفم بوده همیشه... نمیتونم... به خدا نمیتونم... بفهم...

ز گفت برام دعا کن، براش دعا کرده بودم، اونی که میخواست شد و بهم میگفت پیش خودش گفته چقدر دلش پاک بوده... لعنتی این دل روش و توش زغاله... خدایا بشنوووووو

بعضی وقت ها فکر میکنم وقتی ماشین با سرعت ۱۲۰ تا توی صدر میره درو باز کنم، یه لحظه س، درد نداره، تموم میشه همه چی، راحت میشی، این همه جنگیدن و بالا و پایین پریدن، فریاد ها و جیغ ها و گریه ها و هوار ها... همه ش، همه ش، همه ش تو یه لحظه تموم میشه، جرئتشو ندارم ولی، هنوز احساس میکنم شاید روزهای خوب بیاد، شاید...

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۵۸
نی لو
دوشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۲۱ ق.ظ

...Sigh

از اون جایی که یه interview دارم و باید براش آماده شم، بعد از با خود کلنجار رفتن های فراوان مقاله دانلود کردم و الان گیر کردم بین یه مشت مقاله و هیچی نمیفهمم! یه عادت بدی که دارم اینه که همیشه باید همه چیزو کامل بفهمم، یعنی وقتی میگن درمورد x برو بخون من باید از اولش که x ظهور کرد بلد باشم تا تک تک ویژگی هاش، ساختارش، اینکه چرا این ویژگی ها رو داره، نحوه تولیدش، کاربردهاش، مزیت ها و معایبش و هزار تا چیز دیگه، یعنی وقتی یه تیکه از یه مقاله رو نمیفهمم نمیتونم جلو برم و شروع میکنم به پیدا کردن جواب، واسه همین خیلی کند پیش میرم، رفتم یه سر زدم یوتیوب بلکه یه فیلم آموزشی ای چیزی پیدا کنم از این فلاکت در بیام و یه فیلم پیدا کردم! یکی از این فیلم ها مال دانشگاه رویاهام بود و مربوط بود به همون دپارتمانی که من اپلای کرده بودم و اتفاقن استادی درس میداد که من کاملن در جریان کارش بودم و پروفایلشو قبلن زیرورو کرده بودم، هم چنین به این دانشگاه اپلای کرده بودم و اولین ریجکتم هم از همین دانشگاه رویاهام اومده بود...

از این نگم که چقدر موقع خوندن مقاله ها گیج بودم و حالم بد بود و اندازه گاو هم نمیفهمیدم و چقدر میخواستم سرمو بکوبم تو دیوارم، از این بگم که وقتی فیلم این استاده رو دیدم چقدررر لذت بردم، چقدر پاز کردم برگشتم عقب دوباره گوش دادم و شروع کردم نوت برداشتن، چقدر خوب درس میداد لعنتی، از این بگم که من چقدر عاشق رشته م بودم و هستم و چقدر ناراحتم از این که اونی که میخواستم نشد، از این میگم که الان حسرت دارم میخورم که من توی اون کلاس نیستم که دستمو ببرم بالا سوال بپرسم و اون استاده خیلی خوشحال بگرده بهم بگم ?yep و بعد با ذوق شروع کنه به توضیح دادن، این که حق من این نبود :(، اینکه دوست داشتم الان مثل یه سری از دوستام ویزام اومده بود و داشتم کارهای رفتنمو میکردم که برم بشینم جایی که دوستش دارم، از درس خوندن تو اونجا لذت میبرم، بودن سر کلاساشون مثل آرزو هست برام، جایی که حس کنم لیاقتمو دارن... ولی نشد، نمیدونم چرا، خدا نخواست؟ من به قدر کافی خوب نبودم؟ نمیدونم چرا نشد :( فقط میدونم الان حاضر بودم هرچی دارم رو بدم سر اون کلاس بشینم و فقط گوش کنم و گوش کنم و گوش کنم 


۲۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۶ ، ۰۲:۲۱
نی لو
پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۴۷ ب.ظ

بین همه پیامبرا جرجیس رو انتخاب کرده

این عکس پایینو میبینم داغ دلم تازه میشه :(
کیفمو دزدیدن، کیف پولمو بردن، قرآنمم بردن، یه فلش مموری امانتم توش بود :((( با کلی چیز دیگه که مهم نیست، این کیف پول هدیه یه آدم خیلی عزیز بود، قرآنمم همین طور
اگه پول بود تو اون کیف پول مهم نبود برام، میگفتم حداقل برای یه چندرغاز پول دزدی کرده، تنها چیزی که تو اون کیف پول بود یه سکه ۲۰۰تومنی بود با کارت بانکی که تهش ۳۰۰۰ تومن باقی مونده
همه این ها به جهنم، از شنبه باید پاشم برم دنبال کارت متروی المثنی، گواهی نامه المثنی و کارت بانکمم از هستی ساقط کنم درحالی ۱۰۰۱ تا کار ریخته رو سرم...
+من نمیگذرم ازت عوضی
۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۶ ، ۱۸:۴۷
نی لو
دوشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۶ ب.ظ

تلخ مثل زهر

تو آروم ترین روزهای زندگی، موقعی که لای کتاب غلت میزنی،  به طریقت و شریعت و حقیقت فکر میکنی، سعی میکنی شمس و مولانا رو تصور کنی، وقتی برنامه سفر میچینی، وقتی صدای قهقهه هات با دوستان میره آسمون هفتم و حس میکنی خدام داره لبخند میزنه، قتی بعد مدت ها یه صلح درونی رو حس میکنی یا حتا موقعی که لابلای قرآن دنبال خدا میگردی و حس میکنی توی ماه رمضون سبک شدی، درست همین موقع صدای در میاد، در رو باز میکنی و بدبختی شیرجه میزنه تو قلبت، اشک میشه میره تو چشمت، دو جمله کافیه تمام اون آرامش دود شه بره هوا، «قلبش بد کار میکنه، خطرناکه، احتمال سکته هست»، اون موقع س که های های میزنی زیر گریه، خدا رو صدا میکنی، میگی باهات قهرم خدا. بعد میفهمی جز اون هیچ کسی نیست که بتونه کمک کنه، انقدر گریه میکنی تا چشمات بشن کاسه خون، میگی خدا، هیچی ازت نمیخوام، هیچی، ازین به بعد هرچی تو بخوای، من لال لال میشم، بگو بمیر میمیرم، فقط پاره تنم،نفسم، عزیزمو بهم برگردون... عذاب وجدان یقتو میگیره. به تمام کارهایی که باید میکردی و نکردی فکر میکنی، تمام چیزهایی که باید میگفتی و نگفتی، حاضری کل زندگیتو بدی یه فرصت دوباره داشته باشی، خدایا این مدت من هرچی خواستم نشد، غر زدم اما ناشکری نکردم، خدایا تحمل این یکی رو ندارم، عزیزترینمو نگیر ازم، به بزرگیت قسمت میدم :(((((((
+به هرچی اعتقاد دارین و ندارن، دعا کنین...
۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۶
نی لو

همین جوری نشستم گوله گوله اشک میریزم واسه دو سه ماه دیگه که قراره بره

بعضی آدم ها ریشه میکنن تو زندگیت، عین پیچک دورشون میپیچی رشد میکنی میری بالا

خسته شدم از این همه جدایی، از این همه رفتن، از این همه دور شدن آدم ها از همدیگه...

خیلی وقته خبری نشنیدم از رسیدن آدم ها، کنار هم بودن آدم ها، خیلی وقته از سر شوق گوله گوله اشک نریختم برای رسیدن...


۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۴۱
نی لو
سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۸:۳۳ ب.ظ

بدون عنوان- شش

میپرسه کم پیدایی، ساکتی، کجایی؟ خوبی؟

بهش نگقتم از این بلاتکلیفی، از اینکه امروز دو قدم دیگه دور شدم از چیزی که کلی براش زحمت کشیده بودم، بهش نگقتم چون نمیفهمه یعنی چی، بهش نگفتم از اینکه چقدر امروز خوابیدم تا فکر نکنم، بهش نگفتم از اینکه چقدر منتظر معجزه ایم که میدونم الکیه، بهش نگفتم چون کسی که خدا دستشو گرفته باشه نمیفهمه حال اون کسی رو که خدا ولش کرده باشه

قبلنا همه جمله هام با علامت تعجب تموم میشد، از نقطه بدم میومد اما الان تک تک جمله هایی که تایپ میکنم بدون علامت رها میشن

حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم، میخوام کیلو کیلو قرص فراموشی بندازم بالا و به هیچ چی فک نکنم، از ضعیف یودن و حماقت خودم حالم به هم میخوره، از این زندگی بی معنی عقم میگیره، میخوام این بلاتکلیفی، بی هدفی و پوچی رو بالا بیارم


۲۹ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۳۳
نی لو
دوشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۱۸ ق.ظ

فکر شده رفته تو کله م

یه وقتایی هم باید با چشم های اشک آلود بری بیرون، دور شی از چیزهایی که باعث غم میشن، بذاری باد اشک چشماتو خشک کنه یا بریزشون رو گونه هات، بعد خودتو جمع و جور کنی و با لبخند برگردی... نداشته ها باعث قوی تر شدن آدم میشن، مگه نه؟

لعنتی، امید خیلی حس قوی ایه، این امیدها مثل سرابی بودن که هزار بار بلند شدم و دویدم و دویدم و دستامو دراز کردم تا بگیرمشون، این امیدها مثل ستاره های کویر بودن که دست دراز میکردم بچینمشون، چندبار باید امیدوارم شم و بفهمم امیدم واهی بوده؟ وقتش نیست دیگه دستمو دراز کنم و بگیرمش؟ وقتش نیست احساس کنم مصداق تمام فیلم های تراژدی ای که دیدم نیستم؟ فیلم هایی که تهش ناراحت میشی ولی میدونی این پایان منطقی فیلمه و من خیلی خیلی خوب میتونم این فیلم ها رو پیش بینی کنم که هیچ، باهاشون کنار بیام و اصن ناراحت هم نشم، چرا؟ چرا نمیتونم با بازیگرهای فیلم هایی همزادپنداری کنم که لباس های رنگارنگ میپوشن و دست در دست عشقشون میگردن و میچرخن و میخندن؟ یا مثلن آدم های خیلی خوشحال و موفق که با زحمت رسیدن به چیزهایی که دارن، چرا این فیلم ها دیگه برام معنی ندارن؟ انگار اینا فقط فیلمه... چرا یه فیلتر واقعیت روی تک تک اتفاق های زندگی میذارم و فقط چیزهایی رو میفهمم که از اون فیلتر رد شده باشن

+خدایا؟ میشه بشنوی؟ میشه این دفعه فرق کنه؟ میشه من بدون جون کندن داشته باشمش؟ میشه یه کم آسونش کنی؟ مثلن خیلی رله همه چی پیش بره، احساس کنم تو خواستی؟ احساس کنم این مسیری بوده که باید از اول میرفتم دنبالش؟ میشه یه کم گوشاتو باز کنی؟ میشه پیش بیاد بدون این که بخوام پیش بیارمش؟ میترسم از خوشحال بودن، میترسم از آرزو کردن، میترسم از خواستن و نشدن، میترسم از رویاپردازی، خدایا؟ میدونی تو مسئول تمام ترس های منی؟ میدونی تو باعث شدی انقدر بدبین شم؟ میدونی تو باعث شدی انقدر قوی شم؟ میدونی تو باعث شدی هزار بار زمین بخورم و وایسم دوباره؟ میدونی حتا اگه باز هم بهم ندیش جز تو امیدی ندارم؟ میدونی دیگه خیلی وقته فقط و فقط آرزوهامو از تو میخوام؟ میبینی چقدر نیازمندتم؟ میشه این یه بار کمک کنی که بشه؟ 

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۱۸
نی لو
شنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۱۳ ب.ظ

ماهی سیاه کوچولو

مخلوطی از حس خوشحالی و غم رو دارم، خوشحالی برای این که دو تا عزیز ترین آدمای زندگیم از یه دانشگاه پذیرش گرفتن و خلاصه پنج سال آیندشون با هم خواهد بود و ناراحتی برای این وضعیت مزخرف خودم، اینکه منم اگه اون دانشگاه اپلای میکردم میتونستیم با هم باشیم، اینکه زندگی نمیدونم داره با آینده من چیکار میکنه، اینکه تا حرف از رفتن میشه میترسم، وقتی از دور نگاهش میکنی خیلی قشنگه، رفتن به جای جدید و آدمای جدید، یه دنیای دیگه ای که میتونه به روت باز بشه... اما از نزدیک وقتی دوستامو میبینم که دارن کم کم آماده رفتن میشن خیلی حالم بد میشه، سختیشو احساس میکنم و به این فکر میکنم من شاید آدم این همه دوری و از صفر ساختن نباشم... 
نمیدونم چرا انقدر سخت شد همه چی... جدیدن فاصله امیدواری و ناامیدیم یه نخ باریکه و همین طور فاصله خوشحالی و ناراحتیم، تا چند لحظه پیش داشتم با دوستام خوشحالی میکردم از اینکه از یه دانشگاه خیلی خوب پذیرش گرفتن و اینکه قراره با هم برن و میگفتم کی قراره عروسی کنین اما الان با یه وضعیت **** ولو شدم رو تخت و فکر میکنم به اینکه چرا اینجوری شد، به این فک میکنم که حتا اگه پذیرش هم بگیرم خوشحال نیستم چون تنها قراره برم، تنهایی باید چمدونامو بکشم و کسی نیست که با هم غر بزنیم، هیچ کسی نخواهد بود، این یعنی رفتن، قراره جایی بری که هیچ کس نیست و من آدمش هستم؟ فکر نمیکنم...
۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۱۳
نی لو