Halfway to The Stars...

بایگانی
آخرین نظرات
دوشنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۲۰ ب.ظ

نود و شش

نمیخوام آرزو کنم واسه تغییر و بگم این کارو میکنم اون کارو میکنم چون همه ش کشک از آب در میاد
امیوارم انسان تر باشم، مهربون تر با درک و فهم بیشتر :)
سال خیلی خوبی داشته باشین همه تون و ممنون واسه تک تک کامنتاتون که باعث شد با یه دید دیگه نگاه کنم، بیشتر فکر کنم یا حالم بهتر شه :)
مهربونای دورتون بیشتر، لبتون خندون تر، ذهنتون پرتر، کتابخونتون سنگین تر، روزاتون پر معناتر و ... :دی
موافقین ۹ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۲۰
نی لو
پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۱۵ ب.ظ

بی اعصاب :|

وقتی دو ساعت تمام توی آشپزخونه رو پا وایمیسی پیاز رنده کنی، هی شر و شر از چشمات آب بیاد تا کتلت سرخ کنی بریزی تو حلق یه سری گرسنه تنها جمله ای که نمیخوای بشنوی اینه:

"شور شده"

فاک یو آل

۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۱۵
نی لو
چهارشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۲۴ ب.ظ

وقتی همه دنیا به یه ورته

توی زندگی همه ماها هستن آدمایی که باعث شن بعضی وقتا شک کنیم ما درست زندگی کردیم یا اونا، بعضی وقتا آرزو میکنم کاش منم مثل الف میتونستم با ازدواج خوشحال باشم، کاش میتونستم بدون کتاب خوندن زنده بمونم، بدون فکر کردن حتا... الف زندگی آروم و خوشحالی داره، لابلای گروه های تلگرامی، بین زن های تازه ازدواج کرده ای از جنس خودش، مهمونی های هرهفته شون، خرید کردناش، غذا درست کردناش و این که سعی میکنه همیشه خوش تیپ و خوشگل به نظر برسه, پیج های تلگرام رو زیر و رو میکنه تا لباس عید پیدا کنه، موهاشو رنگ میکنه، ناخن میکاره، هر ماه یه شکل جدید روش نقاشی میکنه، مهمونی میگیره، غذاهای خوشمزه درست میکنه و همیشه مهموناش راضی و سیر و خوشحال و حندون از خونشون میرن بیرون... الف شوهرشو که دوست پسرش بوده قبلن خیلی دوست داره، سر کار نمیره، حوصله کار نداره به قول خودش، ساعت ۱۲ از خواب پا میشه، آشپزی میکنه، باشگاه میره، بیرون میره، عصر شوهرش میاد خونه، میره جلو در استقبالش، بغلش میکنه، با هم سریال میبینن و فردا دوباره همه چی از اول شروع میشه

وقتی دیدم شوهرش دست میندازه دور گردنش و با هم بلند بلند میخندن یه حس شاید از جنس حسادت حس کردم، نه به خاطر اینکه من چیزایی که اون داره رو ندارم، به خاطر اینکه شاید من خیلی داستانو پیچیده کردم، خوشبختیمو تابع هزار و صد و بیست و یک عامل کردم که حالا که یکی دوتاشون سرجاش نیست حس نرسیدن دارم، حس میکنم خدا نخواسته، من تلاشمو کردم و اون نمیخواد، من از دستم کار دیگه ای برنمیومد اما خدا نمیخواد که بشه

یا حتا پ! تمام اون سال هایی رو که من داشتم درس میخوندم و مثل خر کوله و لپ تاپ از کتابخونه مرکزی تا کتابخونه دانشگده فیزیک حمالی میکردم، اون داشت تو مهمونی ها و دورهمی با بچه های فلان گروه میرقصید و مست میکردن و عربده میکشن، فرق من و اون چیه؟ اون هزار تا آدم بی خاصیت دورشه و آخر هر هفته ش پره با مهمونی و دورهمی، من جمعه ها ریجکتای دانشگاهامو میگیرم و عر میزنم که خاک بر سر بی لیاقتتون کنن، که لیاقتتون همون چینی های خنگ و احمقه، خاک بر سر این مملکت، خاک بر سر اون دانشکده لعنتی... اون خوشحال تر از منه، درس یه ورش بود، اگه هر هفته نبود، هر دو هفته یه بار مسافرت و گردش و تفریح بود و راضیه از تصمیماش... (به این تراژدی ای نیست، متن میطلبید من آدم بدبخته باشم، اون خوشبخته :)) منم کلی گشتم و تفریح کردم و کافه گردی کردم، اما نسبی در نظر گرفتم)

در نهایت گور بابای همه این فرق ها و فکرها، یه کم مرخصی میخوام بدم به خودم

+حال خوبمو مدیون ته چین مسلم هستم، #مرسی‌#که #هست :دی

۱۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۴
نی لو
چهارشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۱۰ ق.ظ

پر پرواز

چهارشنبه سوری من طعم شور اشکامو داشت که یه بغض نه ماهه سر باز کرد، از همون خرداد لعنتی شروع شد بعد رسید به تافل و جی آر ای و این ترم آخر لعنتی و اپلای و استاد عزیز که هر روزمو جهنم کرد و تا امروز این بغض pile up شد و آخرش ترکید

مامانم به بابام میگفت مگه میشه یه آدم انقدر تودار باشه؟ همین جوری گریه کردم و گریه کردم تا اشکام تموم شد و دماغم قد بادمجون باد کرد و قرمز شد و شبیه دلقکا شدم

تو ماشین که بودم این بالن آرزوها رو میدیدم که میرن بالا و میرن بالا و بعد سوختشون تموم میشه و سقوط میکنن

منم مثل اون بالنه بودم، رفتم بالا و بالاتر و هرروز خوشحال تر بعد یهو نمیدونم چی شد که ...



۲۵ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۰
نی لو
سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۱۱ ق.ظ

هفت سین

هفت سین امسال من ریجکتای هفت تا دانشگاهیه که اپلای کردم که داره دونه دونه میاد...

حوصله هیچ چیزی رو ندارم، حتا حوصله خودمو

تف تو این زندگی، تف تو این همه زحمتی که کشیدم و ...

۹۵ ازت متنفرم

دوستام دارن میرن و ۹۶ میشه سال دلتنگی و مرور خاطره برای منی که به آرزوهام نرسیدم

+امیدوارم شماها خوب باشین... 

۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۱۱
نی لو

هشت ساعت overdose آهنگ توی جاده معنیش میتونه این باشه که هوس کنم پی ام بدم بهش بگم لعنتی جات خیلی خالیه... اما بدون که هیچ راهی نیست، هیچی و آخر قصه ابی رو براش بخونم و بگم خداحافظ اما نکردم

صد دفعه وقتی با ابی خوندم "میشکنم بی تو و نیستی..."، "نیستی اما مونده اسمت توی غربت شبونه..."، "آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی هام خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام"، "تو دیگه برنمیگردی آخر قصه همینه..." نتیجه ش سردرد امروز بود، سردرد با نبض که وقتی از جلوی اون کوچه ای رد شدم که ماه رمضون توش افطار کردیم بدتر و بدتر شد... کف کوچه نشستیم، پشت در یه خونه و آش خوردیم و هلو و دلستر! چون هوس هلو و دلستر کرده بودم اون روز! خانومی که توی اون خونه زندگی میکرد وقتی از جلومون رد شد کلی حال کرد باهامون و تعارف کرد بریم خونه ش، ماه رمضون هنوز هم معناش تویی، به خاطر تمام روزهاش که تا سحر بیدار بودیم و حرف میزدیم، هنوزم که هنوزه تا "دام در آغوش نگیرم نگرانم..." 

عید داره میاد و میترسم عید سال بعد هم مثل امسال باشه، میترسم عید سال های بعد تر هم مثل عید امسال باشه، همین قدر پا در هوا، بدون اینکه تکلیفم معلوم شده باشه چیکار قراره بکنم، نه وضع درسم، مشخصه، نه وضع زندگیم، نه هیچ چیز دیگه ای و حقیقتن هیچ کاری از دست من برنمیاد دیگه جز انتظار و انتظار و انتظار...

+ممنون از همه تون واسه کامنتی پست قبلی...

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۷
نی لو
دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۴۵ ب.ظ

وایسا دنیا، من میخوام پیاده شم

شهریور همین امسال بود که یکی از فامیلای ما از شهرستان اومدن تهران، اون فامیلایی که وقتی میبیننشون دنیاتون رنگ و وارنگ میشه و شبا تا صب بیدار میمونین و فک میزنین و صبا تا لنگ ظهر میخوابین و از هیچ فرصتی نمیگذرین برای گشتن و تفریح و خوشگذرونی، همونایی که آدم هزاربار آرزو میکنه کاش همیشه پیشش بودن و دیدنشون محدود نمیشد به سالی یه بار در حد یک فته دو هفته
شهریور اومدن اما نه برای تفریح، یه مهمون ناخونده داشتن، یه انگل، اسمش سرطان بود، میزبانشم مادر خانواده شون بود، جای تفریح و تهران گردی و پارک ملت و بستنی از این بیمارستان به اون بیمارستان و از این ماموگرافی به اون یکی و ازین آزمایشگاه به اون یکی MRI رفتیم. ابر غم روی کل خانوادمون نشست و بارید و بارید، سرطان و شیمی درمانی و داروهای شیمیایی و همه این مصیبتا تا همین یه هفته پیش ادامه داشت، بعد دیگه جول و پلاسشو جمع کرده بود و رفته بود که یه انگل جدید اومد، این یکی اسمش هپاتیت ب بود، به یه هفته نکشید که کبد آب آورد، کلیه از کار افتاد، رفت توی کما و تمام...
با چشم های گریون دارم می نویسم و نمیدونم کسایی که مثل خواهر و برادرم بودن با غم نبودن مامانشون چجوری قراره زندگی کنن، مامانی که عروسی دو تا بچه شو ندید، مامانی که بچه هایی تربیت کرد که آوازه آدم بودن و اخلاق و عقل و کمالاتشون رو حتا همسایه های ما هم میدونن، مادری که مادر نبود، دوست بود نه فقط برای بچه هاش حتا برای من...
قدر آدم های دور و برمون رو بدونین گاهی از جایی میخوریم که احتمالشم نمیدیم، عاشقانه مامان باباهامونو دوست داشته باشیم، کوتاهه زندگی، خیلی کوتاه...
کمتر از شش ماه یه زن رفت و شاید تا ابد غم توی چشم های بچه ها و شوهرش بمونه، شما میدونین صدای شکستن یه مرد پای تلفن وقتی از این میگه که ممکنه زنش نباشه و جمله شو نمیتونه تموم کنه یعنی چی؟ شما میدونین وقتی ادامه جمله یه مرد بغض و گریه س یعنی چی؟ شما میدونین وقتی به بچه های آدم بگن مادرتونو نمیتونیم انتقال بدیم تهران چون توی راه ممکنه بمیره یعنی چی؟ میفهمین با شنیدن این جمله بچه هاش خودشونو هلاک کنن از گریه یعنی چی؟ میدونین یعنی چی شب بخوابین و صب پاشین و دیگه مادر نداشته باشین یعنی چی؟
:((((((((((
یه فاتحه برای شادی روح همه رفته ها... 
۱۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۵
نی لو
يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۱۷ ب.ظ

آش شله قلمکار- دو

+وقتی ناراحتیم، ناراحتیمونو نشون بدیم، یکی از چیزایی که تو این سال ها از پ خیلی خوب یاد گرفتم اینه که سابقه آدما رو یادش نمیره، زخمایی که روی روحش زدنو یادش نمیره، غم ها و ناراحتی هاشو... امروز وقتی با استادم خیلی سرد برخورد کردم و هی میپرسید قهری خانم فلانی، یاد تمام اشکایی افتادم که باعث شد پ جلوی اون همه آدم بریزه، تمام پول هایی که از جیبمون دادیم و گفت دانشجویی که پول نداره باید بره بمیره، تمام استرس هایی که باعثشون شد، راهروی اتاقش که جایی بود که هردفعه میخواستیم بریم وحشت داشتیم که کدوممون در بزنیم... نگفتم قهرم، گفتم بهش ناراحتم ولی... کینه ای نبودم و نیستم ولی نمیخوام یادم بره و دوباره قهقهه و کرکر خنده... این رفتار باعث میشه آدما فک نکن با خر طرف هستن و این اجازه رو به خودشون نمیدن که خیلی نرمال رفتار کنن انگار نه انگار که قلبتو شکوندن، این چند سال توی آزمایشگاه دیدم منی که سر خم نکردم جلوی استاد خیلی نتیجه بهتری ازونایی گرفتم که سعی کردن کجدار مریض باهاش بگذرونم، اذیت شدم اما خیلی یاد گرفتم

++از یه جایی به بعد آدم دکمه احساسشو off میکنه، با خیلیا ممکنه بگی بخندی، ناهار بخوری، کوه بری، بیرون بری، از یه سری بخش های dark شخصیتت بگی، چت های طولانی بکنی، بحث مذهبی کنی، اما حست فقط دوست معمولیه، بعد یه جایی انقدر تعجب میکنی که به خودت نگاه میکنی میگی من واقعن کی اینجوری شدم؟ من کی انقدر بی احساس شدم؟ کی منطق جای احساسم نشست؟ و بعد جوابی پیدا نمیکنی...

+++اینو توی فرانی و زویی سلینجر خوندم، خیلی بهش دارم فک میکنم:

"خداوند قلب را نه با افکار که با دردها و تناقضات راهنمایی می کند"

پیشنهاد میکنم بخونین این کتابو حتمن، ترجمه میلاد زکریا خیلی ترجمه خوبی بود! یه پست مینویسم در موردش حتمن!

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۱۷
نی لو
سه شنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۴۶ ب.ظ

خدای مهربون من :)

شاید پارسال همین موقع ها بود با بچه ها سلف بودیم و ناهار میخوردیم و بحث اعتقاد به خدا بود، من خیلی مصرانه تاکید داشتم شاید این اعتقاد ما به خاطر تربیتیه که از بچگی داشتیم، اگه توی خانواده ای به دنیا میومدیم که اون سر دنیا نه دین دارن، نه مذهب شاید این اعتقاد به خدا رو هم نداشتیم، پ میگفت من حسش کردم، توی بعضی از روزای زندگیم دیدمش که دستمو میگیره، من اون موقع داشتم فکر میکردم خوش یه حال پ و بهش حسودی میکردم، پ میگفت وقتایی که نماز نمیخونه یه گمشده توی زندگیش داره، انگار یه چیزی سر جاش نیست، من اون موقع نماز میخوندم ولی وقتی به هر دلیلی وقت نمیشد نماز بخونم یا قضا میشد به هیچ عنوان این حس هایی که پ تجربه کرده بود رو نداشتم، نه حتا سر سوزنی عذاب وجدان، امروز دقیقن همین بحث ها داشت تکرار میشد، پ از اعتقادش به خدا میگفت و این که دیدتش، حسش کرده و من کلمه به کلمه حرفاشو میفهمیدم، هر لغتی که استفاده میکرد، هر جمله، مکث هایی که بین جمله هاش بود، همه رو چشیده بودم و فقط سر تکون میدادم و تایید میکردم، یه لبخند گنده نسشت روی لبام...

خدا رو من دیدم ،که دستمو گرفت، مهم نیست که چی رو از دست دادم، ازش خواستم حالمو خوب کنه و حالم بهتر شد، من راضیم از اتفاقی که افتاد چون به بهای لبخند امروزم تموم شد، لبخند به خاطر خدایی که این روزا توی لحظه لحظه زندگیم حسش میکنم... میتونم صد صفحه در مورد این حس بنویسم، این که پشتم گرمه، اینکه چقدر آرومم، این که زندگی خیلی مفهوم عمیق تری داره برام، این که به خاطر این حس چقدر سعی کردم خودم رو تغییر بدم، چقدر سعی کردم آدم بهتر و مفید تری باشم اما نگفته بمونه بهتره... امیدوارم حسش گرده باشین و اگه نکردین امیدوارم حسش کنین...

شکر یک عالمه... شکر خیلی زیاد... 

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۴۶
نی لو
جمعه, ۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۲۰ ق.ظ

آش شله قلمکار- یک

+هر سری وسط استیج دیدنم یه ایمیل میاد از دانشگاه های خراب شده اونور! رفتم توی waiting list یه خراب شده دیگه، چرا تموم نمیشه این کابوس لعنتی؟ همه تون بیاین reject کنین خیال آدمو راحت کنین

++خواهرانه بغلت میکنه میگه تو بری من چیکار کنم و پنج دقیقه تمام تو بغلت گریه میکنه، میگم فعلن که هستم میگه اگه نگیرنت لیاقتتو ندارن 

یکی از بزرگترین نعمت های دنیا آدم هاییه که منطقی هستن، اگه اشتباه کنن قبول میکنن و باید بری با طرف حرف بزنی بگه باااااشه حالا تو کوتاه بیا، فراموشش می کنیم!! بهش گفتم فراموش میکنم اما نمی بخشم... ولی دنبال یه راهی بود که ببخشم، من کلن سخت میبخشم مخصوصن اگه در مورد اون روزام باشه، چون گه ترین روزهای زندگیم یادم نمیره، حال بد اون روزام، اینکه رفیق هشت نه ساله م، کسی که نون و نمک خورده هم دیگه رو خورده بودیم باید میبود ولی نبود رو فراموش نمی کنم، گفتم زمان بده درست میشه... 

+++باید آستین بالا بزنم، خودم و یک سری روابطمو اصلاح کنم

++++پانتومیم بازی میکردیم میخواست بگه آب و هوای حاره ای، حاره ایش مونده بود و میخواست با ادای سگ درآوردن ما رو به هاری برسونه، چیزایی که ما حدس میزنیم: آب و هوایی که توش وحشی میشی؟ آب و هوایی که توش پاچه میگیری؟ پریودی؟ :))))) اون یکی میخواست جنگلو اجرا کنه اشاره میکرد به درخت و بچه ها حدس میزدن کاکتوس!!! یه مورد دیگه شم سر پیازداغ بود که الف سعی داشت اجراش کنه، برای نشون دادن پیاز دستشو گرد میکرد و نشون میداد داره با چاقو خوردش میکنه، ک پرسید میوه س یا "دسته ای" از سبزیجات؟!!! بعد الف داشت خودشو پاره میکرد آخه من با کیا هم گروه شدم!!! دسته ای از سبزیجات آخه؟!!! گروه ما عالی بود ولی، لام ادای دویدن رو درآورد که نشون بده اسم یه ورزشه، توی اولین حدس پ گفت پیلاتس؟؟؟ که درست بود! اون یکی گروه :|||||||||||| بودن

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۲۰
نی لو