Halfway to The Stars...

آخرین نظرات
  • ۱ تیر ۹۶، ۱۲:۱۳ - سام نجفی نیا
    ++
پیوندهای روزانه
پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۴۷ ب.ظ

بین همه پیامبرا جرجیس رو انتخاب کرده

این عکس پایینو میبینم داغ دلم تازه میشه :(
کیفمو دزدیدن، کیف پولمو بردن، قرآنمم بردن، یه فلش مموری امانتم توش بود :((( با کلی چیز دیگه که مهم نیست، این کیف پول هدیه یه آدم خیلی عزیز بود، قرآنمم همین طور
اگه پول بود تو اون کیف پول مهم نبود برام، میگفتم حداقل برای یه چندرغاز پول دزدی کرده، تنها چیزی که تو اون کیف پول بود یه سکه ۲۰۰تومنی بود با کارت بانکی که تهش ۳۰۰۰ تومن باقی مونده
همه این ها به جهنم، از شنبه باید پاشم برم دنبال کارت متروی المثنی، گواهی نامه المثنی و کارت بانکمم از هستی ساقط کنم درحالی ۱۰۰۱ تا کار ریخته رو سرم...
+من نمیگذرم ازت عوضی
۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۶ ، ۱۸:۴۷
نی لو
چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۳۰ ق.ظ

چالش :دی

خب اینم از چالشی که تک سرنشین باکره آهنی راه انداخته :دی

تنها چیزی که به خودم افتخار میکنم در موردش اینه که موبایل تو مساحت زیست من نقش نداره!

این مساحت زیستمه (غار من و من) تو یک ماه اخیر!

تو صفحه لپ تاپ خیلی چیزای بیشتری باید جا میگرفت قاعدتن، اینجا الان یه سکانس از فرندزه، قطعن بیان، couchsurfing, گروه های کوه نوردی یا طبیعنت گردی و مقاله هایی در مورد نیمه هادی ها هم باید جا میگرفتن تو این صفحه!

اون نقاشی نصفه نیمه هم باید تا تولد پ کامل بشه، اما هنوز دقیقن شبیه خودش نشده، یه دره جای فک و ایناش باید عوض شه :دی

شمام شرکت کنین، از همین تریبون همه تونو دعوت میکنم :)

+یه سری وسایل خیاطی هم باید تو عکس زیار باشن که جا مونده ن، قیچی، پارچه و کوسن گل گلی هایی که خودم دوختم، به دلیلی گشادی نویسنده از آوردن کوسن ها معذوریم

۲۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۰
نی لو
جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۱۵ ب.ظ

چرا دوشنبه نمیشه پس؟؟

یک عدد آقای همکار دارم به اسم میم که به جاهایی با هم نقش بازی می کنیم، از اینکه چقدر اخلاق این میم خوبه و چقدر outgoing و cool این هاست که بگذریم، از خوش تیپی و ایناش هم که بگذریم، از لهجه خوبشم بگذریم (خیلی فاکتور مهمیه واسه من، نمیدونم چرا!) بعد میرسیم به اینجا!
قبل از اینکه شروع کنیم به دیالوگ گفتن و این داستانا آقای فیلم بردار دستور فرمودن باید ۱۰۰۱،۱۰۰۲،۱۰۰۳ بشمریم، این سه ثانیه من و میم باید زل میزدیم تو چشمای هم تا بعد شروع کنیم به دیالوگ گفتن! یعنی اون سه ثانیه مثل مرگ بود برام! نمی دونم چرا انقد نگاهش سنگینی میکنه! خلاصه دیالوگ ها یادم رفت :))))) و کات و دوباره روز از نو، روزی از نو، نمیدونم با این وضعیت چیکار باید بکنم، ضبط سوم بود فک کنم که قاه قاه زدم زیر خنده بهش گفتم چرا منو اینجوری نگاه میکنی؟؟ در جواب میگه ببخشید!!

+ناموسن عاشق نشو، سعی کن یه جاهایی از اون یه ذره عقلی که داری بهره ببر
۲۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۵
نی لو
جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۵۴ ق.ظ

ملت عشق...

قضیه اینه خدایی که به ما نشون دادن خدای فقهه، خدای احکامه، خدای خوب و بده، یه گوشه میشینه و بقیه رو مجازات میکنه، واسه این خدا آدم ها دو دسته ان، کافر و مومن...
اما شاید بهتر بود در کنار این خدایی که به ما باوروندنش خدایی رو معرفی میکردن که پوشاننده بدی هاست، خدایی که میشنوه حرف ها تو و اجابتت میکنه، خدایی که میبخشه انگار که هیچ کار بدی انجام ندادی و به جای بدی ها برات خوبی مینویسه، خدایی که دور نیست ازمون و همیشه هست و میبینه و میشنوه...
اینکه امروز ما نمیشنویم قطعن متاثره از خدایی که تو ذهنمون و باورمون هست، اینکه امروز در برابر عقیده مخالف پنجول های پنهان شده در آستینمونو رو میکنیم به خاطر اون چارچوب ذهنیمونه، اینکه قضاوت میکنیم به خاطر اینه که خدایی رو باور داریم که آدم ها براش سیاه و سفیدن، خدایی که دوره، خدایی که نمیشنوه، این خدا خدایی نیست که تو دین معرفی شده... اینکه ما امروز تحمل عقیده مخالف رو نداریم، خودمون رو حق میبینیم و هرکسی یا هرچیزی مخالف عقیده ما میشه ناحق دلیل داره، این ناآرامی ها همشون دلیل دارم
چقدر با ما ظلم کردن که به جای برهان نظم و علیت و این کوفت و زهرمار ها خدای درست رو معرفی نکردن بهمون...
حضرت علی میگه که احکام ابزارن برای رسیدن به اخلاق و امروز ما براساس احکام درمورد آدم ها قضاوت میکنیم...
حضرت علی انسانیت رو بالاتر از عقیده میدونه، اما ما امروز مخالف رو به چوب خشم کتک میزنیم...
شاید بهتر باشه یه ذره با خدایی تو ذهنمون نشوندن رو اصلاح کنیم، اینجوری ما هم شبیه تر میشیم بهش، فرهنگ شنیدن پیدا میکنیم و میشنویم، مهربون تر میشیم، بخشنده تر میشیم، از آدم ها دوری نمیکنیم ، انسان تر میشم در یک جمله

+یه اقتباسی بود از صحبت های دکتر ناصر مهدوی
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۴
نی لو
دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۴۵ ب.ظ

بدون عنوان- دوازده

رو زمین پهنم بعد از دیدن این کلیپ :)))))

+از فردا میرم سر کار جدید، کاری پیدا کردم که دوستش دارم تا حدی و چیزیه که تا حالا تجربه نکردم، ضبط در استودیو :))))

معروف شدم رفت اصن :دی

صدامم گرفته در شرف مریضیم، وقتش بود ناموسن؟! :|

اه

+با تصرف عدوانی دارم زندگی میکنم، چقدرررر خوبه این کتاب! برای اولین بار تو زندگیم هر کتابی از نمایشگاه خریدم عالی بود!!! اول تسلی بخشی های فلسفه، بعد ملت عشق و الان این، دوباره عشقم برگشته به کتاب، اصن دارین شیرین تر از این؟ کتاب بخونی، قهوه مزه مزه کنی و نون کشمشی بخوری؟

۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۴۵
نی لو
شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۱۹ ب.ظ

نقض اصل حمار

دیگه میخوام دستم تو جیب خودم باشه...

وقتی کسی که میخواد استخدامت کنه اسم downgrade شدن رو میاره... 

پول هامو جمع میکنم و دویاره اپلای میکنم و جایی میرم که احساس نکنم downgrade شدم...

میگذره این روزها... امیدوارم این آخرین باری باشه که جایی قرار بگیرم که از سطح من پایین تر باشه...


موافقین ۸ مخالفین ۲ ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۱۹
نی لو
سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۲۳ ب.ظ

Only Those Who Risk Going Too Far Can Possibly Find Out How Far One Can Go

خب! این پست به سفر و حواشیش مربوط میشه!

این ایده از اینجا شروع شد که با پ توی اتوبوس نشسته بودیم و یهو فهمیدیم هردومون عشق سفریم، قرار شد کوله بندازیم بر دوش و بر ترس هامون غلبه کنیم تا بتونیم به آرزوهای فراموش شده مون برسیم، خدا پدر مادر اپلیکیشن couchsurfing رو بیامرزه که اگه نبود هیچ کدوم از اتفاق ها نمی افتاد!

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۳
نی لو
پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۱۰ ق.ظ

بیخود میخوای راه و رسم سفر از جهان براندازی!!!

در راستای گسترش مرز های comfort zone برنامه سفر ریختم! سفر به شکلی که تا حالا تجربه نکردم و حداقل اقلش اینه شب رو پیش آدم هایی قراره بمونم که نه میشناسمشون نه میدونم کی هستن! همیشه یکی از آرزوهای زندگیم این بوده که جاهای جدید برم و با آدم های جدید آشنا بشم، خیلی وقتا میزان احساس خوش بختیم تو زندگی متناسب بوده با تعداد آدم های نزدیک دور و برم! الان یه هیجان داره گوشه دلم وول وول میزنه که از فردا قراره با چه آدم هایی آشنا بشم، روستایی که قراره توش پیش میم بمونم چه شکلیه، غذاهای محلی ای که قراره بخورم چه مزه این، چه سوغاتی هایی قراره بیارم...

خلاصه اینکه ممکنه یه چیز خیلی خفن از آب در بیاد و من موتور سفر به این شکل هیجان انگیز رو روشن کنم، ممکنه هم یه عالمه فاجعه اتفاق بیفته و دیگه سفر بی سفر! خلاصه اگه برنگشتم، احتمالن گیر دزدی، گروگان گیری، متجاوزی چیزی افتادم :)) حلالم کنین :دی

و در نهایت اگه پ نبود شاید در لحظات آخر جا میزدم و میگفتم ول کن بابا، بشین فیلمتو ببین، کتاب های نخوندتو بخون، سینما برون، تابستون میریم سفر اما خوبی بودن پایه همینه! وقتی جا میزنی اون انگیزه میده بهت و برعکس :دی

زنده باد زندگی، زنده باد هیجان و گور بابای هرچیزی که باعث میشه ما به طور لحظه ای حساس بدبختی بکنیم


+کلی ممنون به خاطر دعاهاتون (پست قبلی)، به خیر گذشت...

++به مرحله ای از عرفان رسیدم که در حین پست نوشتن با یک دست پشه میکشم!

+یه نکته جالب دیدم گفتم شاید واسه شما هم تازه باشه، ما آدم های در حالت عادی حدود ۱۰٪ از توانایی های ذهنمون رو استفاده میکنیم، توی سفر این ۱۰٪ تبدیل میشه یه ۲۰٪! شاید چون حواسمون بیشتر جمع مسیرها، خیابون ها، آدم ها، زبان، آداب و رسوم، غذا و مقایسه اون شهر با شهر خودمون میشه تحلیل ذهن میره بالا و عملن دو برابر حالت عادی کار میکنه! 


۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۱۰
نی لو
دوشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۶ ب.ظ

تلخ مثل زهر

تو آروم ترین روزهای زندگی، موقعی که لای کتاب غلت میزنی،  به طریقت و شریعت و حقیقت فکر میکنی، سعی میکنی شمس و مولانا رو تصور کنی، وقتی برنامه سفر میچینی، وقتی صدای قهقهه هات با دوستان میره آسمون هفتم و حس میکنی خدام داره لبخند میزنه، قتی بعد مدت ها یه صلح درونی رو حس میکنی یا حتا موقعی که لابلای قرآن دنبال خدا میگردی و حس میکنی توی ماه رمضون سبک شدی، درست همین موقع صدای در میاد، در رو باز میکنی و بدبختی شیرجه میزنه تو قلبت، اشک میشه میره تو چشمت، دو جمله کافیه تمام اون آرامش دود شه بره هوا، «قلبش بد کار میکنه، خطرناکه، احتمال سکته هست»، اون موقع س که های های میزنی زیر گریه، خدا رو صدا میکنی، میگی باهات قهرم خدا. بعد میفهمی جز اون هیچ کسی نیست که بتونه کمک کنه، انقدر گریه میکنی تا چشمات بشن کاسه خون، میگی خدا، هیچی ازت نمیخوام، هیچی، ازین به بعد هرچی تو بخوای، من لال لال میشم، بگو بمیر میمیرم، فقط پاره تنم،نفسم، عزیزمو بهم برگردون... عذاب وجدان یقتو میگیره. به تمام کارهایی که باید میکردی و نکردی فکر میکنی، تمام چیزهایی که باید میگفتی و نگفتی، حاضری کل زندگیتو بدی یه فرصت دوباره داشته باشی، خدایا این مدت من هرچی خواستم نشد، غر زدم اما ناشکری نکردم، خدایا تحمل این یکی رو ندارم، عزیزترینمو نگیر ازم، به بزرگیت قسمت میدم :(((((((
+به هرچی اعتقاد دارین و ندارن، دعا کنین...
۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۶
نی لو
دوشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۵ ق.ظ

مثلن مصاحبه کاری :|

بعد از مدت ها سروکله زدن با خودم، تصمیم گرفتم برم دنبال کار و یه ارزش افزوده ای واسه جامعه داشته باشم! خلاصه تو این سایت های استخدام ازین ور به اونور رو گشتم تا به این نتیجه رسیدم دنبال ترجمه باشم چون کار سختی نیست و هستن جاهایی که به صورت کار در منزل مترجم رو استخدام میکنن. یه شرکت پیدا کردم اتفاقن با همین شرایط و یه نمونه فایل رو هم که گذاشته بودن ترجمه کردم و فرستادم. همچنین فایل رزومه رو هم ضمیمه کردم. حالا زنگ زده میگه پاشو بیا، رفتم و فهمیدم این مملکت دیوونه خونه س!!! دنبال مترجم نبودن بلکه دنبال مدیر دفتر بودن با زبان انگلیسی قوی و اتفاقن کارشون مرتبط بود با رشته من! حالا یارو گییییررر داده سابقه کار نداری؟سابقه اجرایی نداری؟ میگم به پیر، به پیغمبر ندارم! خیلی شیک و مجلسی هم برگشتم بهش گفتم من برای ترجمه اومده بودم، اصلن نمیخواستم مدیر دفتر بشم! یک ساعت نشسته از شرکتشون واسه من تعریف میکنه و از مزیت های این شغل میگه واسه م که برای مثال حقوقش خیلی خوبه و... من هم هییییچ تلاشی در این راستا که بهش بفهمونم من تواناییشو دارم نکردم

نتیجه اخلاقی اینکه مملکتی رو که یه شرکت پتروشیمی ش با اون همه دبدبه و کبکبه نتونه یه آگهی کار درست چاپ کنه باید گل گرفت، همین که جهان سومی هم هستیم از سرمون زیاده، تو فایل ترجمه گذاشتی بی شعور! یه ذره واسه وقت آدم ها ارزش قایل بشیم!!! یه ذره فقط

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۵
نی لو