Halfway to The Stars...

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۳ ب.ظ

هالالالای لالای لالا لای لای :))

دوست داشتم میتونستم یه بطری دستم میگرفتم, حتا بطری نه! گالن! کیلو کیلو آرامش و حس خوب این روزا رو میریختم توش واسه روزهای سخت, این انصاف نیست یه جاهایی از زندگی انقد شیرین باشه که خفه شی از شیرینیش!! بعد یه جاهای دیگه ای دق کنی از غم و غصه!! مثلن دیشب یک ساعت تمام خوابم نمیبرد چون یه لبخند گنده ول بود رو صورتم و تمام عضلات صورتم درد میکرد از این لبخند و هر تلاشی میکردم این لبخند محو نمیشد!! نتیجه اینکه تا ساعت 4 صبح با دخترا درمورد ساقدوش شدنشون حرف میزدیم و از شدت خنده به دل درد و دل پیچه رسیدیم... :))

از حال و هوای این روزا باید به ذوق های تلفن های نصفه شبیش اشاره کنم, صداش, قربون صدقه هاش, لبخنداش, یهویی بیرون رفتنا, نگران شدن براش وقتی زنگ نمیزنه, باز کردن در خونه و گره خوردن نگاه ها به هم, یواشکی حرف زدن ها که کسی نشنوه... و کیلو کیلو آرامش... کیلو کیلو آرامش و باز هم کیلو کیلو آرامش

این چت بالا خیلی حس خوبی بهم داد... تا الان شاید خودمو لایق این همه حس خوب نمیدونستم اما خیالمو خیلی راحت کرد... 


۱۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۳
نی لو
سه شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۲۶ ب.ظ

آش شله قلمکار- پنج

+ میگفت تو هیچیت به آدم نرفته, حتا خواستگاریت!! 3 دفعه اومدن خواستگاریت!!

++ از رسم و رسومای ازدواج حالم به هم میخوره, اینکه تا میای بگی من به مهریه اعتقاد ندارم, جشن نمیخوام بگیرین ان میلیونو تو یه شب بریزین تو سطل زباله و هیچ کس حتا به خودش زحمت نده انگشت سوم نشونت بده!

+++ ممم, حقیقتن این روزا ذهنم خالیه, نه خوشحالم نه ناراحت... بیشتر در نوسانم بین این دو حالت, باورم نمیشه جدی شد, اونم انقدر سریع... باورم نمیشه این منم که این تصمیم هارو گرفتم, باورم نمیشه کسی که هفت سال براش صبر کردم و یه سال هم در سوگواری نبودنش گذشت جای زخم هاش خوب شده, زمان معجزه میکنه... عشق هم, اما من فرق کردم, قوی شدم, هدف دار شدم, خودمو پیدا کردم, علایقمو پیدا کردم, به زندگیم معنی دادم... آهن در اثر عملیات حرارتی میشه فولاد... همه چی همونه اما یهو سردش میکنی تو آب مثلن, اتم ها تو شبکه جابجا میشن و استحکام یهو چند برابر میشه, این منم الان... فولاد

++ این روزا رو لابلای فلسفه غم و شادی میگذرونم, علایقمونو پیدا کنیم, اگه علایقمونو پیدا نکنیم از 50 سالگی باید دست رو دست بذاریم منتظر بوسه مرگ باشیم... این بدترین خیانتیه که میتونیم در حق خودمون بکنیم... اون چیزی که باعث میشه تو قلبت خوشی پرپر بزنه, واسه من سفر و دیدن آدم های جدید و شنیدن داستان زندگیشونه, برای شما چیه؟؟؟

+ ام بی ای!!! تا پارسال میگفتم مگه رشته س؟؟ الان کتابای جیمت رو میز خونه س... :) ببینیم چی پیش میاد...

۱۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۶
نی لو
سه شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۳۶ ق.ظ

تو لبخند دوباره خدای به منی

+ یه چیزایی میگی آدمو هوایی میکنی
- هوایی بد؟؟
+ نه خره!! هوایی خوب
- چی گفتم؟؟
+ اینکه اگه نشه با خدا دعوات میشه
- (خنده) من کجای زندگیتم؟؟
+ شما تاج سری (زل زدن به چشم ها) چرا من؟
- چرا تو چی؟
+ چرا منو انتخاب کردی؟؟
- میگم بت بعدن... الان وقتش نیست
+ تا نگی نمیریم (ساعت 12 شبه) من باید بدونم پای کی وایسادم
- اون دفعه تو عید که دیدمت خیلی سگ محلم کردی, بهم برخورد و ازینام که یکی بام اینجوری کنه مثل سگ میفتم دنبالش (خنده) البته این ویژگیمو فراموش کن, ازین گوش بگیر, از یکی بنداز بیرون (خنده)
+ (قهقهه) جدی میگی؟؟؟؟!!!!!! اگه نتیجه ش این شده از کار اون موقعم راضیم

پ و ک رفتن... تو قلبم انگار چاله کندن... از ساعت 7 شب شروع کردم به گریه به صورت عر زدن تا 4 و نیم صبح که دیگه خوابم برد... همینه دیگه زندگی, قدیمی ها میرن, جدید ترها میان... جدیدتر هام میرن؟؟؟ نه دیگهههه بمونن :)
موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۶ ، ۰۶:۳۶
نی لو
پنجشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۶ ق.ظ

Crazy stupid love

انگار زندگی من ابستن حوادث مهمیه... همیشه دوست داشتم لغت ابستنو استفاده کنم فکر کنم اصن این پستو شروع کردم که توش از ابستن استفاده کنم اما در ادامه نمیدونم چی باید بگم

خب یار غارم داره میره... پ و ک چمدون هاشونو بستن و جمعه شب فرودگاه میرم که خداحافظی کنم باهاشون, ما همیشه به 3 تفنگدار معروف بودیم اما حالا اقیانوس ها و قاره ها بینمون فاصله میندازن... یه بی حسی خاصی دارم, ناراحت نیستم شاید چون پ خیلی تاکید کرد دوست نداره کسی شیون و گریه راه بندازه, چون حالشو بدتر میکنه...

خلاصه همه میرن و من میمونم و حوضم... دیگه از تنها بودن نمیترسم و این جزو تغییرات دوست داشتنیم بوده, همینجوری جلو میرم و ادما سر راهم قرار میگیرن... الان تلگرامم پر از پیام های خداحافظیه, پر از ناله های پ و ک. بعد من فکر میکنم میتونستم تنها پاشم برم اونور دنیا زندگی کنم؟؟؟ میتونستم انقدر قوی و مستقل باشم؟؟؟ تازه این ها شانس اوردن و با هم یه دانشگاه پذیرش گرفتن اما من اگه میرفتم تنهای تنها باید یه زندگی رو میساختم...

الان خوشحالم که قرار نیست برم حداقل فعلن! 

او به طور رسمی تری قراره وارد زندگیم شه و من نمیفهمم, هیچ سنسی نسبت به مسائل ندارم, ادراکمو از دست دادم به طور کامل... سیر عشق الن دوباتنو میخونم و از ازدواج ناامیدم با این حال عکسای تلگرامشو که دونه دونه ورق میزنم ذوق تو دلم پرپرررر میزنه... و مطمئن تر میشم

من این همه با ادم های مختلف گشتم اما هنوز عین بار اول عاشق میشم, این حجم از حماقت برام خنده داره, حتا عشق هم خاص و منحصر به فرد نیست... ولی این دلیل نمیشه عاشق نشیم, عاشق شیم چون زندگی رنگ میگیره با عشق, پوستتون شفاف میشه, چشماتون برق میزنه و هرلحظه باید در تلاشی باشین لبخندهایی که بی اجازه پهن شدن رو لبتون رو مخفی کنین... این همون حال دوست داشتنی ای هست که خیلی وقت بود دعا میکردم برگرده... شکر شکر شکر 

+ او میگفت من از کار تو خونه متنفرم و تا حالا ظرف نشستم, بهش گفتم چرا! ازین حرفا نداریم, بیخود ظرف نمیشوری و یه ساعت در مورد تساوی حقوق زن و مرد حرف زدم براش اما میگفت همینه که هست و من توی دلم میگفتم وایسا ببین چجوری خر میشی :))) پریروز گفت باشه, ظرفم میشوریم و من پیروزمندانه لبخند زدم و مردم از ذوق براش... 

++ بی صدا میخونمتون, درگیری ذهنیم خیلیه... قول میدم زود زود برگردم :)

۱۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۶
نی لو
يكشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۳۶ ب.ظ

تلخ vs. شیرین

موقع رانندگی چشماشو قرض میگیره از جاده، سرشو برمیگردونه نگام میکنه، هردومون میخندیم و کنار چشمش چین میفته، قشنگ تر ازین لخظه هست تو دنیا؟ کنار چشمای منم این چین های دوست داشتنی میفتن؟ تو هم چین های کنار چشمای منو دوست داری؟

دوست داشتم میتونستم این لحظه رو با کل حسی که توش موج میزنه نقاشی کنم، شاید یه روز برم نقاش شم و فقط و فقط یه نقاشی کنم، یه ماشین از جلو، دو نفر که به جای اینکه روبرو رو نگاه کنن همدیگه رو نگاه میکنن و میخندن... نمیدونم چجوری چشماشو بکشم فقط، قهوهای روشن، نور خورشیدم توش میفته، دیوانه کننده میشه... بعدن اگه قسمت شد یهروز باید بشینم براش تعریف کنم چقدر چشماش خرم کردن... خنده؟ نمیدونم شاید خیلی وقت بود اینجوری از ته دل نخندیده بودم، حس میکنم نمیشه، حس میکنم این هم سرابه، میترسم بفهمم که فقط خواب بوده... خدایا این همه حس خوب رو نمیدونم کجای دلم جا بدم... وقتی میگه مخاطب خاصمی، وقتی به شوخی میگه اسمتو رو دست چپم تتو میکنم که به قلبم نزدیک تر باشه... امروز دلم بعد از مدت ها درد گرفت، یهو فرو ریخت پایین، بهم گفت خجالت کشیدی؟ گفتم آره... امروز از ته دل خندیدم، امروز عصبانی شدم اما کنارش آروم شدم... امروز آشوب بود اما با حال خوب رفت... امروز همه چی خوب بود، همه چی سرجاش بود اما... اما... کاشکی میشد هیچ "ولی" و"اما"یی تو این دنیا وجود نداشت، ته دلم حس میکنم لایق این حس نیستم، عذاب وجدان دارم که اونقدر که باید آدم خوبی باشم نیستم... عذاب وجدان دارم و این داره منو میکشه... احساس میکنم این یه حباب رنگارنگ قشنگه، یه ذره جلوتر بریم، با یه تلنگر میترکه و اون موقع من چه حالی هستم؟ نمیخوام بهش فک کنم... دوباره نمیخوام بشکنم... نمیتونم...

۱۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۶
نی لو
يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۳۸ ب.ظ

همیشه همین جوری بخند... :)

امروز کیلو کیلو مزه آلبالو میداد :)

هم ترش بود، پر از هیجان انگیزها، هم شیرین، مثل حرفاش

...

...

...

خدایا؟ همه اینا رو تو چیدی برام؟ من واقعن لایق این همه حس خوب هستم؟


موافقین ۱۵ مخالفین ۲ ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۳۸
نی لو